ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )
155
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )
اما مسلمانان در مساجد خود منبرهائى مىگذارند . » « حنين بن اسحاق گفت : افلاطون معلم حكيم در زمان روفسطانيس ( روفطانس ) پادشاه مىزيسته است . اين پادشاه پسرى بنام نطافورس داشت . ارسطو در آن موقع طفل يتيمى بود كه همت و كوشش او را به خدمت افلاطون كشانيد . روفسطانس پادشاه اطاقى بنام اطاق حكمت مهيا نمود و آن را براى پسرش نطافورس مفروش كرده بود و به افلاطون امر كرد ، پسرش را تعليم داده و ملازم و مراقب او باشد ولى نطافورس بچهاى كندذهن و كمفهم و كمحافظه بود و نمىتوانست چيزى حفظ كند . به عكس ارسطو كه در خدمت افلاطون بود ، طفل خوشفهم و تندذهن و بسيار با ذكاوت و خوشبيان و جدى و اهل مطالعه و دقت بود و آنچه مىشنيد در ذهن مىسپرد . افلاطون آنچه به فرزند پادشاه درس مىداد ، روز بعد فراموشش مىشد و به هيچ وجه در ذهن خود مطالب معلم را نمىسپرد . به عكس ارسطو آنچه را كه معلم به فرزند پادشاه درس مىداد حفظ مىكرد و بذهن مىسپرد ، ولى وضع خود را از افلاطون پنهان مىداشت . تا آنكه روز عيد شد و « بيت الذهب » را زينت دادند و به نطافورس لباسهاى زربفت و جواهر نشان پوشانيدند . پادشاه و بزرگان كشور و افلاطون و شاگردان او هم حاضر شدند . پس از انجام دعا و نماز افلاطون و نطافورس به كرسى شرف بالا رفته و در حضور همه مردم و حاضران نشستند . فرزند پادشاه چيزى نمىدانست و نتوانست حرفى بزند ، حتى از ادبيات هم عاجز بود . افلاطون فوق العاده ناراحت شد و از مردم عذر خواست و گفت : « من معلومات او را امتحان نكرده و ميزان فهم او را نسنجيده و مطمئن بودم كه آنچه را به او تعليم دادهام فهميده و حفظ كرده است » ؛ « سپس گفت : اى طالبان حكمت آيا در بين شما كسى هست كه از حكمت چيزى بداند و آموخته باشد و بجاى نطافورس امتحان دهد » ؟ ارسطو فورى برخاست و گفت : « اى حكيم من حاضرم » . افلاطون به او تعرض كرد و اجازهء صحبت نداد و دوباره به حاضران